پنجشنبه‌های شهدایی| پایان مأموریت فرمانده در شعله‌های آتش

خبرگزاری فارس پنج شنبه 01 اردیبهشت 1401 - 19:58
پنجشنبه‌های شهدایی| پایان مأموریت فرمانده در شعله‌های آتش

به گزارش خبرگزاری فارس از گراش، سالها است که  از پایان هشت سال جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق بر علیه ایران می‌گذرد اما هنوز هم یاد و خاطرات رشادت‌های آن دلاورمردان و رزمندگان دفاع مقدس  در دل و جان مردم این سرزمین زنده است.

هنوز هم‌ بوی خون و باروت در شلمچه، معراج سربازانی که بی محابا به قلب دشمن می زدند به مشام می رسد، هنوز هم صدای فریادهای الله اکبر، یا زهرا از پشت خاکریزها و نواهای توسل و کمیل در کربلای 5 به گوش جان می رسد تا بگوید: شهیدان زنده و عند ربهم یرزقون هستند.

باز هم پنجشنبه دیگری از راه رسیده است و میزبانی از شهدا آغاز گشته است دستم را به سمت قلم می برم اما نوشتن دشوار است، قلم چگونه آن همه عظمت و رشادت را به خط کند؟

جوهر کدام قلم می تواند به سان دریایی بیکران گردد و از آن دلیرمردانی بگوید که در خون سرخ خود غلتیدند تا  نهال سبزِ انقلاب را حفظ کنند، کدام واژه برای آن غیرت های عباس‌گونه هجی شود و بگوید چه سرهایی که برای حفظ کیان ایران از تن جدا نگشت و چه تن هایی که در آتش باران دشمن نسوخت و بویش به مشام نرسید؟!

یک گردان عشق

در میان نام شهیدان و زندگی‌نامه شان جستجو می کنم، چشمانم به روایت شهدای اهل گراش در عملیات کربلای پنج می افتد، می خوانم و می خوانم. یک به یک انقلابی و سینه شان مالامال از مهر میهن است،  همه دست از جان شسته و بی تفاوت از آن زرق و برق دنیا خط سرخ شهادت را دنبال می کردند،  به یک نام می رسم «سردار قاسم بهادری» نام سردار را که می بینم ابهتش، چشمانم را گرفتار می کند اما سرگذشتش عجیب تر مرا درگیر کرده است، از همان سردارانی ست که عنوان سردار میدان و مردمی بودن لایقش است.

قاسم در کودکی

شهید قاسم بهادری در سال ۱۳۴۲ در خانواده ای متدین و مذهبی در شهرستان گراش دیده به جهان گشود، سالهای کودکی یکی پس از دیگری طی می شد تا آن هنگام که قاسم به هفتمین سال زندگی اش رسید و راه علم آموزی را در پیش گرفت.

قاسم بهادری، کلاس سوم راهنمایی بود که جرقه های  انقلاب عظیم ایران و در هم کوبنده استعمار و استبداد زده شد، قاسم از درس و مدرسه گذشت در قامت یک بسیجی راهی جبهه های جنگ شد تا در صحنه مبارزه با باطل درس حق خواهی و وطن دوستی بخواند، دلاورمرد بود و  جوانِ باغیرت و جنگ آور؛  برای لحظه ای هم از حضور در جبهه دست بر نمی‌داشت.

فرماندهی لشکر المهدی و آغاز رشادت

بعد از مدتی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد اما هنوز هم آن شور میهن دوستی و دلداگی در راه اسلام و انقلاب را در سر داشت و چه بسا عاشق تر از قبل در کسوت حق به مصاف باطل رفته بود.

شهید قاسم بهادری به عنوان فرمانده گردان لشکر 33 المهدی (عج) انتخاب شد،  فرمانده ای که تا پای جان در انجام مسؤولیتش ایستادگی کرد، فرمانده بود اما متواضع و مخلص، مردمی و محبوب، سرداری مسؤولیت پذیر که تا آخرین لحظه زندگی زیر بار مسؤولیت خطیر ایستاد و با خون سرخش پایان مأموریت را امضا کرد.

کاروان عشاق در کربلای پنج

دو روز از شروع عملیات کربلای پنج گذشته بود، عملیاتی که به فاصله یک هفته پس از عدم موفقیت در عملیات کربلای 4 طراحی شده بود، دلاورمردان گراشی از جمله شهید سردار قاسم بهادری هم در این عملیات حضور داشتند.

سختی جنگ بالا رفته بود، دشمن غاصب از هر سو می تازید گردان الفتح که اکثر رزمندگانش از بچه های گراش بودند، از شب تا صبح مقاومت کرده بودند و حالا در وسط معرکه بدون مهمات با آن دشمنی که گلوله گلوله آتش را روانه می کرد گیر افتاده بودند،  رزمندگان گردان الفتح اگر چه بی مهمات بودند اما متوسل به آن قادر یکتا شدند. فریادهای الله اکبر در سنگرها طنین انداز شده بود.

در جستجوی مهمات

صالح زارع، فرمانده‌ گردان الفتح از شدت خستگی و عطش لبانش کبود و خشک شده بود اما دست از مقاومت و ایستادگی برنمی داشت تا پای جان ایستاده و الگوی رزمندگان بود.در کنار او مهدی نیساری فرمانده گردان زرهی  قرار داشت و مستأصل گشته بودند که چگونه در آن آتش باران بعثی ها مهمات را از پشت خط بیاورند.

مهدی، بی‌سیم چی را فرا خواند با بچه های عقب تماس گرفت آن سوی خط قاسم بهادری فرمانده لشکر المهدی (عج) است.

_مهدی: قاسم.... قاسم‌. گِلی کِردان... شدید هم گِلی کِردان... هیچی هم مُنِبا... نِه کَرَنا و نِه چی که شِتِک اَنِسِن...»  از قاسم درخواست مهمات و گلوله های آرپیجی داشت و تاکید کرد که فقط یک پاسدار و یک سرباز همراه نفربر بیایند.

رد نفربر از دور پیدا شد، محمدرضا فرزانه رو به سمت  مهدی نیساری کرد و پرسید: این نفربر ماست؟ مهدی پاسخ داد: نه تا مهمات را بار بزنند و برسند کلی طول می‌کشید. اما وقتی نفربر نزدیک شد و شماره آن را خواندند فهمیدند که نفربر خودی است و مهمات رسیده است.

سنگرها این بار از شدت خوشحالی فرا رسیدن مهمات باز هم فریاد الله اکبر سر دادند، قاسم بهادری بالای نفربر ایستاد و گلوله های آرپیجی را پایین انداخت، مهدی با صدای بلند فریاد می زند: «نایستید... فورأ حرکت کنید و بروید..» اما شد آنچه نباید می شد!

همه در بُهت و حیرت چشمانشان به قاسم بود و  فریادها انگار در گلو خفه شده بود گلوله تانک به سمت چپ نفربر اصابت کرد قاسم از نفربر جدا شد چند متری به هوا پرتاب شد و به درون همان نفربری که در انفجار می سوخت، افتاد.

سوختن در میان شعله‌های آتش

چشمان همشهری های قاسم خشکیده به آن نفربری که بود پیوسته منفجر می شد و درونش قاسم و دیگر همراهانش بودند، مهدی نیساری و محمدرضا فرزانه به سمت نفربر رفتند درمیانه حرکت مهدی مدام حضرت زهرا(س) را صدا می زد و متوسل گشته بود تا تکه ای از اجساد باقی مانده باشد و بتواند آنها را به خانواده شان تحویل دهد، نزدیک شدند و جسد در آتش شوخته قاسم را دیدند و محمود حقیقتجو که هنوز دستش به فرمان نفربر بود، محمد خوشبخت روی صندلی توپچی نشسته بود و زنده زنده سوخته بودند.

انتهای پیام/س

منبع خبر "خبرگزاری فارس" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.