اسارت مقدسی که طعم آزادی‌اش همچنان شیرین است

خبرگزاری فارس پنج شنبه 27 مرداد 1401 - 15:44
اسارت مقدسی که طعم  آزادی‌اش همچنان شیرین است

خبرگزاری فارس سروستان، نرجس علیرضایی: به بهانه سالروز ورود آزادگان سرافراز به کشور، پای صحبت‌ها و خاطرات فرهنگی بزرگواری از دیار سروستان نشستم، کسی که بهترین روزهای جوانی خود را در اسارت سپری کرد و در جبهه‌ها جنگید و بعد از رهایی، باز از پا ننشست و جنگیدن در جبهه فرهنگ و تعلیم و تربیت به فرزندان این آب و خاک را پیشه خود کرد.

حبیب اله مومنی سروستانی که این روزها، هرچند روزهای بازنشستگی خود را می‌گذراند و پس از سالها تدریس در رشته عربی، دینی و قرآن، حرفهای زیادی از دوران تدریس و بودن در کنار دانش آموزان دارد، اما از او خواستم که برایم از روزهای جبهه و جنگ بگوید.

مومنی با اشاره به اینکه دو مرتبه راهی جبهه شده بود، شروع به روایت خاطرات جبهه کرد و گفت: اولین دفعه که به جبهه رفتم سال ۶۱ بود که به جبهه‌های مهران و دهلران اعزام شده بودم و آن زمان  حدود 16 ساله بودم و دوم دبیرستان درس می‌خواندم، همچنین سال ۶۵ که دانشجوی سال دوم تربیت معلم شهید مطهری بودم به همراه جمعی از دوستان در عملیات کربلای ۴ شرکت کردم که منجر به اسارتم به مدت دقیقا ۴۴ ماه و یک روز شد که در ۵ شهریور ۶۹ به کشور بازگشتم.

این جانباز عزیز ادامه داد: خاطرات دروان اسارت بسیار زیاد است و به قولی خاطراتی بسیار سخت و ناگوار بود از همه لحاظ، مثلا از جهت بهداشت، اسکان، غذا و حوادث و آزار و اذیت‌های جسمی، روحی و ...  از هر لحاظی که فکر کنید در مضیقه بودیم.

وی افزود: چون ما جزء بچه‌های مفقود الاثر بودیم و در لیست ثبت‌نامی‌های صلیب سرخ نبودیم، هر کاری که می‌خواستند بر سر ما بیاورند دستشان باز بود و حتی خود عراقی ها هم می‌گفتند هیچ کس از وجود شما اطلاعی ندارد و ما هر بلایی که سر شما بیاوریم، مدعی نداریم.

از مومنی خواستم از به یادماندنی‌ترین خاطره آن دورانش بگوید که توضیح داد: زیباترین خاطره‌ای که برای من در دوران اسارت اتفاق افتاده و بارها بازگو کرده‌ام برمی‌گردد به شبی که می خواستیم وارد اردوگاه بشویم. البته من بلافاصله وارد اردوگاه نشدم چون حدود ۵۰ روز در یکی از بیمارستان‌های بغداد بستری بودم، بعد از بیمارستان مرا بردند به زندان الرشید در بغداد؛ زمانی که اسیر شدم دی ماه بود و در 15 فروردین ماه به  بقیه اسرا در اردوگاه محلق شدم.

آیت‌الکرسی  سدی در برابر تونل وحشت عراقی‌ها

وی ادامه داد: عراقی‌ها برای استقبال از اسرای ایرانی به آسایشگاه‌ها، همیشه تونل‌هایی درست می‌کردند که به محض پیاده شدن از ماشین تا ورود به در آسایشگاه، باید از این تونل عبور می‌کردیم  و این تونل به این صورت بود که آنها دو به دو رو به روی هم می ایستادند و هر کدام وسیله‌ای در دستشان بود، مثلا یکی شلاق، یکی چوب، عده ای از آنها لوله، باتوم حتی سیم خاردار و هر چیزی که فکرش را بکنید در دست داشتند و با عبور بچه‌ها از میان آنها بر سر و صورت و بدن آنها می‌کوبیدند که  تعدادی زیادی از بچه‌ها در همین تونل شهید می‌شدند و بقیه با بدنی مجروح و خونین  از این مرحله عبور می‌کردند.

این آزاده در ادامه خاطراتش گفت: آن زمان که ماشین ایستاد و قرار شد ما را از این تونل عبور بدهند، من نفر اول بودم و مدام به این فکر می‌کردم که با این بدن مجروح، چطور به تندی حرکت کنم که ضربات کمتری بخورم چون می‌دانستم بقیه بچه‌ها از نظر سلامت بدنی توانایی دویدن و تند حرکت کردن دارند ولی من نمی‌توانستم. همان لحظه به دلم افتاد که آیت الکرسی بخوانم و خواندن این آیه می‌تواند از من محافظت کند.

 مومنی با بیان اینکه آیت‌الکرسی را خواندم و از ماشین پیاده شدم، افزود: از زمانی که پیاده شدم و بعد تونل را که رد کردم و رفتم در آسایشگاه، احساس کردم که حتی یک ضربه هم به من نخورده و حتی الان بعد از گذشت بیشتر از 30 سال که  به خانه آمدم هرچه فکر می‌کنم که چه اتفاقی برای من در این مسیر افتاد، چیزی یادم نمی آید و فقط میدانم که از آنجا عبور کردم ولی هیچ ضربه ای به بدنم نخورد و این جزء خاطرات به یادماندنی من شد که همیشه در ذهنم دارم.

  وی بیان کرد: اعتقاد خاصی به آیت‌الکرسی پیدا کردم البته که خداوند خودش گفته است که وقتی شما گرفتاری، مصیبتی و سختی داشته باشید اگر از صمیم قلب مرا بخوانید به شما کمک می‌کنم و در واقع تنها چیزی که آنجا فریادرس ما بود فقط خدا بود و به جز خدا هیچ امیدی نداشتم.

رویای شیرین آزادی

مومنی با یادآوری آن روزها گفت: لحظه‌ای که اتوبوس‌ها آمدند جلوی در اردوگاه ایستادند و نیروهای صلیب سرخ اسامی ما را ثبت کردند، آن لحظه که پا در رکاب اتوبوس گذاشتیم برای هیچ کدام از من و دوستانم باورپذیر نبود، مثل این بود که خواب هستیم و رویای شیرین بازگشت به کشور را که بارها و بارها دیده بودیم، برایمان تکرار می‌شد.

این جانباز دفاع مقدس اظهار داشت: خدا می‌خواست که این اتفاق بیفتد و آزادی ما رقم بخورد چون فقط خدا می‌دانست که آن روزها چه بر سر ما آمده بود، چه روزهایی را گذراندیم و چه بر ما گذشت تا گذشت، چون می‌دانستیم آزادی از آنجا به این سادگی‌ها نیست و آنها دست از سر ما برنمی‌داشتند.

سنگ تمام مردم ایران برای استقبال از اسرا

وی از روزهای بازگشت به کشور گفت و تعریف کرد: آن روز همه شهرهای مسیر حرکت ما به سمت خانه، شور و حال خاصی داشت؛ مردم شهرها و روستاهای مسیر بازگشت ما، تا متوجه می‌شدند که افراد داخل اتوبوس اسرای آزاد شده از زندان‌های صدام هستند، از خانه‌ها بیرون می‌آمدند و با گل و شیرینی استقبال می‌کردند و در ابراز مهر و محبت سنگ تمام می‌گذاشتند، آن روزها اصلا مهم نبود که ساعت چند است و ما اهل چه منطقه و شهر و یا حتی چه لهجه و گویشی داریم، حتی یادم می‌آید یک زمانی نیمه شب به کرمانشاه رسیدیم مردم آنجا همان نیمه شب از خانه‌ها‌یشان بیرون آمدند و استقبال بسیار گرمی از ما کردند.

وی ادامه داد: ما در ابتدا برای ورود از مرز خسروی وارد کشور شدیم که آنجا بچه‌های خودمان با اتوبوس منتظرمان بودند و ساعت 11 شب بود که ما را تحویل گرفتند، بعد از عبور از کرمانشاه و استقبال بسیار گرم مردم آن منطقه‌ها، به پادگان شهید محمد منتظری منتقل شدیم که در آنجا دو روز ماندیم تا آزمایشات اولیه سلامتی انجام گرفت و در واقع قرنطینه بودیم.

مومنی خاطرنشان کرد: در این مدت افراد زیادی به دیدنمان می‌آمدند به خصوص خلبان‌ها که  با بچه‌ها صمیمی شده بودند و اسم و فامیل و شماره تماس‌های ما را می‌گرفتند تا به خانواده‌هایمان اطلاع بدهند تا اینکه  بالاخره با هواپیما به شیراز آمدیم و در فرودگاه نیز خیل عظیمی از مردم منتظرمان بودند و از ورودمان استقبال کردند.

این آزاده سرافراز میهن با اشاره به اینکه در آن کاروان ما 135 نفر بودیم، توضیح داد: در همان فرودگاه با چند نفر از نیروهای سپاه سروستان که برای آوردن ما آنجا بودند، همراه شدیم و به خانه آمدیم و هنگام ورود به شهر همه مردم  با شور و شوق خاصی به استقبالمان آمدند و روزهای شیرینی را برایمان رقم زدند و بالاخره بعد از سال‌ها رنج و سختی، روزهای خوب دیدار خانواده وهمشهریان که بسیار دلتنگشان بودم میسر شد.

به هیچ وجه به اسارت فکر نمی‌کردم

 از او در مورد اینکه فکر می‌کرد که روزی اسیر شود پرسیدم که گفت: عملیات کربلای 4 بود و در آن عملیات من و همه رزمنده‌ها به هر چیزی فکر می‌کردیم به جزء اسارت و آن هم اسیر شدنی که هیچ کجا نامی از ما برده نشده بود، به این فکر می‌کردیم که نهایتا شهید می‌شویم و به آرزوی خودمان می‌رسیم و یا حتی مجروح می‌شویم، ولی من به شخصه اصلا تصور نمی‌کردم که مجروح بشوم و با همین مجروحیت توسط نیروهای عراقی اسیر شوم  آن هم اسیری که هیچ کسی از اسارتش اطلاعی ندارد و برای آزادی‌اش کاری نمی‌کند.

مومنی ادامه داد: نزدیک به یک سال در اردوگاه‌های عراق به بهداری کوچکی که اردوگاه داشت برای مداوی زخم‌های دست، پا، سر و صورتم می‌رفتم تا بالاخره به مرور و با مشقت فراوان خوب شدم و تازه یکی از هزاران درد اسارت من کمتر شده بود.

وی با بیان اینکه بعضی از شب‌ها از خواب می‌بینم که در اردوگاه عراق اسیر هستم و یک دفعه از خواب می‌پرم و سراسیمه بیدار می‌شوم، افزود: برخی از شب‌ها از خواب می‌پرم و نگاه به اطراف که می‌کنم می‌فهمم که کابوسی بیش نبوده؛ ما در آنجا تحت فشار شدیدی بودیم، شاید از نظر جسمی می‌توانستیم دوام بیاوریم ولی از نظر روحی تحت شدیدترین فشارها قرار می‌گرفتیم و اعصاب و روان مان روز به روز شکننده تر می‌شد و اعصاب همه بچه‌ها به هم ریخته شده بود تا جایی که با کوچکترین صدا، عکس‌العمل‌های داشتیم و حتی یادآوری آنها هم برایم سخت شده است.

مومنی از اتفاقات قبل از رفتنش به جبهه نیز صحبت کرد: دانشجوی سال دوم تربیت معلم بودم و تقریباً ۲۰ سالم بود که با وجود مخالفت‌های خانواده به جبهه رفتم، در خانه معمولا پدر بیشتر مخالفت می‌کرد ولی مادر را با صحبت کردن راضی می‌کردم و با اصرار زیاد، رضایت آنها را می‌گرفتم چون آن زمان دانشجو و جوان بودم و خانواده اصرار داشتند که درس بخوانم و واقعا مخالفت‌های آنها به جا بود،  ولی من همیشه می‌گفتم اگر من نروم چه کسی برای دفاع از مردم برود؟ من دانشجو هستم، یکی دیگر تازه ازدواج کرده است، یکی دیگر بچه دار است و یکی دلبستگی دیگری دارد و اگر همه اینها را بهانه کنند کسی نیست که به جبهه برای دفاع برود.

روزی که عکس خودم را در میان جاویدالاثرها دیدم

وی ادامه داد: به خانواده‌ام گفته بودند که مفقود الاثر شده‌ام، حق هم داشتند چون جنازه ای که نمانده بود و اسمی هم در لیست اسرا نبود، آن زمان ما یک گروه حدود 25 نفره بودیم که همگی از سروستان به این عملیات رفته بودیم و تعداد زیادی از همشهریان در آن عملیات مفقود الاثر و یا شهید شده بودند و به طبع من نیز جزء آن دسته قرار گرفته بودم.

مومنی گفت: یادم می‌آید در گلزار شهدای سروستان میدانی را درست کرده بودند به اسم میدان جاویدالاثرها که عکس بچه‌هایی که مفقود شده بودند را آنجا گذاشته بودند و وقتی به خانه برگشتم عکس خودم را آنجا دیدم که بعد از آن بنیاد شهید عکس من را  از بین بقیه عکس‌ها برداشت.

در مورد واکنش خانواده در دوران اسارتش پرسیدم که توضیح داد: به خانواده‌ام گفته بودند که فرزندتان مفقود شده، شاید شهید یا اسیر و یا مجروح در مکانی نامعلوم، ما هیچ آدرس از او نداریم ولی خانواده معمولاً امیدوار بودند که برمی‌گردم، مخصوصاً مادرم که می‌گفت من  دو بار خواب دیدم که برگشتی و انگشت شست دستت نیز مجروح شده بود. 

رویای صادقانه مادرم برای بازگشت من به خانه

مومنی ادامه داد: جالب است که بگویم دقیقا انگشت شست دست چپم تیر خورده بود و مادرم چون در خواب دیده بود که دستم مجروح شده است در برخورد اول بعد از برگشتن، به انگشت دستم که مجروح شده بود و اثر به جا مانده از مجروحیتش نگاه کرد، طبق رویای صادقانه‌ای که دیده بود و می‌دانست که زنده هستم و انگشتم مجروح است، ولی روزی برمی‌گردم.

وی بیان کرد: قبل از به جبهه رفتن علاقه خاصی بین من و مادرم قرار داشت یک رابطه بسیار صمیمانه  و من فکر می‌کنم چون مادرم خانم بسیار متدین و معتقدی بود و واجبات و مستحباتش ترک نمی شد، این رویای صادقانه در مورد من دیده بود و به او الهام شده بود و خدا به دلش انداخته بود که دوباره برمی‌گردم و دوباره همدیگر را می‌بینیم.

این فرهنگی افزود: 5 شهریور ماه بود که به خانه برگشتم و بلافاصله به دانشگاه رفتم و برای ادامه تحصیل ثبت نام کردم و در این مدت حدود 25 روز استراحت داشتم ولی با این حال دوست داشتم درسم را ادامه بدهم، چون دو سال در دانشگاه فرهنگیان  درس خوانده بودم و علاقه داشتم که تحصیلم را به پایان برسانم با این حال قرار شد درس‌های تخصصی را سر کلاس بروم و درس‌های عمومی را خودم بخوانم و امتحان بدهم.

مومنی گفت: خوشحالم که توانستم تحصیلم را ادامه بدهم و بعد از آن در عرصه فرهنگی فعالیتم را شروع کنم و در همه این سال‌های تدریس، هر چه در حد توانم بود به دانش آموزان یاد دادم.

این روزها جهاد فرهنگی واجب است

وی گریزی به خاطرات زمان تدریس زد و تعریف کرد: در زمان تدریس همیشه ساعت های آخر به خاطره‌گویی من از زمان جنگ و روزهای اسارت و اتفاقات آن زمان می‌گذشت و همیشه دانش‌آموزان مشتاقانه از من می‌خواستند که برایشان از آن دوران بگویم و برای خودم نیز لذت بخش بود چرا که لا به لای این صحبت ها سعی می‌کردم به بچه ها درس آزادگی و ایثار بدهم.

مومنی بیان کرد: بعضی اوقات بچه ها می‌گفتند کاش دوباره جنگ شود و ما هم به جنگ برویم و من به آنها می‌گفتم امیدوارم هیچ وقت دیگر جنگی پیش نیاید شما هم اگر می‌خواهید برای کشور بجنگید و دلاوری کنید درس بخوانید و جهاد فرهنگی انجام بدهید چرا که این روزها همه حمله‌های دشمن، به سمت فرهنگ و اعتقادات ما است.

انتهای پیام/س

منبع خبر "خبرگزاری فارس" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.