به گزارش همشهری آنلاین، مرد ۵۱ سالهای که اسفند سال گذشته با حکم جلب شاکیانش توسط عوامل انتظامی کلانتری گلشهر مشهد دستگیر شده بود، با بیان اینکه بدهکاریها و چکهای بلامحل زندگی آشفتهاش را به تباهی کشانده است، درباره سرگذشت عبرتانگیز خود گفت: تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و در یکی از مدارس مشهد معلم بودم، اما مسیر اشتباه زندگیم از روزی آغاز شد که در همان دوران نامزدی فهمیدم اختلافات اخلاقی و اعتقادی زیادی با همسرم دارم.
آن زمان به تازگی به استخدام آموزش و پرورش درآمده بودم که با یکی از بستگان دورمان در کرج پای سفره عقد نشستم، ولی به خاطر مسائل مادی مدام تحقیر میشدم و اختلافات اخلاقی و سلیقهای ما نیز روز به روز بیشتر خودنمایی میکرد تا حدی که بالاخره نامزدم حلقه ازدواج را پس فرستاد و من هم که دیگر از این وضعیت خسته شده بودم، در حالی تصمیم به جدایی از او گرفتم که دعوتنامههای مجلس عروسی را برای بستگان و آشنایان ارسال کرده بودیم.
در این شرایط بود که با وساطت بزرگترها هر دو نفرمان از طلاق منصرف شدیم و مجلس عروسی را برگزار کردیم. حالا با آغاز زندگی مشترک، اوضاع مالی من هم رو به راه شده بود، ولی تفکر مادی همسرم که زنی نوجوان بود، همچنان بر همه امور زندگی غلبه داشت و من هم تلاش میکردم با او مدارا کنم.
چند سال بعد و در حالی که صاحب ۲ فرزند شده بودیم، اختلافات ما به شکل دیگری شدت گرفت. آن زمان پسرم سهراب در مدرسه ابتدایی درس میخواند و همسرم با مادر یکی از همکلاسیهای او دوست شد و به منزل آنها رفت و آمد میکرد. نوشین پسری حدود ۱۷ ساله هم داشت اما مهناز پوشش متعارف را در حضور او رعایت نمیکرد و با نوشین قلیان میکشید.
یک روز وقتی رفتارهای نامناسب و خندههای نابجای همسرم را در خانه آنها دیدم دیگر نتوانستم این صحنه را تحمل کنم و به مهناز اعتراض کردم ولی او مقابلم ایستاد و گفت تو لبخندهای مرا هم دوست نداری؟!
معاشرتهای همسرم با پسر نوشین ادامه یافت تا اینکه بالاخره یک روز با آن پسر در منزل خودمان گلاویز شدم، ولی همسرم در میان درگیری به جای آنکه از من حمایت کند، مرا به گوشه اتاق هل داد. از آن روز به بعد دیگر روابط عاطفی من و مهناز رو به سردی گذاشت و بهانهگیریها در حالی شروع شد که چشم و همچشمیها و ولخرجیهای او روز به روز بیشتر میشد تا جایی که مجبور شدم خانهام را بفروشم و پول آن را به حساب بانکی همسرم واریز کنم. در واقع می خواستم به هر طریقی زندگی مشترکم را حفظ کنم چراکه حالا پسرم به سن نوجوانی رسیده بود و دخترم نیز در مقطع ابتدایی تحصیل میکرد.
در این شرایط رفتارهای نامتعارف همسرم نیز شدت گرفته بود و نوع پوشش و خالکوبیهایش آزارم میداد. در همین زمان پدرم از دنیا رفت و پسرم نیز در یکی از دانشگاههای غرب کشور پذیرفته شد. از سوی دیگر من برای فرار از نابسامانیهای زندگی مشترک به منزل مادرم رفتم تا از او مراقبت کنم ولی آرامآرام روزهایی که در کنار مادرم بودم، بیشتر شد و من کمتر به خانه خودم میرفتم. مهناز هم از این وضعیت راضی به نظر میرسید چراکه روابط عاطفی سردی بین ما حکمفرما بود.
در یکی از همین روزها همسرم تصمیم گرفت بیرون از خانه مشغول کار شود. او با کمک پسرم با مردی آشنا شد که در زمینه خرید و فروش پوشاک خارجی فعالیت داشت و به طور پنهانی پول فروش منزل را که هنوز در حساب بانکیش بود، به میثم داد تا پوشاک وارد کشور کند. طولی نکشید که من به روابط نزدیک او و میثم مشکوک شدم. وقتی سراغ پولها را گرفتم هربار بهانهای آورد و پاسخ درستی نمیداد و میگفت نگران نباشم. زمانی که اصرار میکردم، ماجرای مهریهاش را پیش میکشید که باید به او بپردازم. من هم که هنوز او و فرزندانم را دوست داشتم، خیلی انعطاف به خرج میدادم به امید اینکه روزی این زندگی آشفته سر و سامان بگیرد.
مدتی بعد مهناز دستهچک مرا گرفت تا به عنوان پشتوانه فعالیتهای تجاریش از آن استفاده کند، اما من زمانی فهمیدم همسرم در دام رباخواران افتاده است که یک طلبکار به خاطر صدور چک ۱۰۰ میلیون تومانی با من تماس گرفت و همسرم ادعای او را رد کرد. تازه متوجه شدم او از دیگران هم پول گرفته و به رباخواران داده است.
بالاخره چند سال قبل بالاخره کار ما به طلاق کشید و من هم با حکم دادگاه و شکایت طلبکاران راهی زندان شدم. این در حالی بود که مقداری طلا نیز به صورت اقساطی خریده و برای سرمایهگذاری به همسرم داده بودم.
شاکیان مخفیگاه همسرم را هم پیدا کردند و او هم راهی زندان شد، ولی باز هم پاسخ درستی درباره سکههای طلا به من نمیداد و ادعا میکرد با زنی برای خرید زعفران شریک شده و او هم پول طلاها را بالا کشیده است.
الان پیگیر درمان آسیبدیدگی دخترم در بیرون از زندان بودم، یکی از طلبکاران با حکم جلبی که داشت به سراغم آمد و من دوباره دستگیر شدم.
با دستور ویژه سرهنگ ابراهیم عربخانی رئیس کلانتری گلشهر مشهد بررسیهای کارشناسی و اقدامات مشاورهای و همچنین رویارویی این مرد میانسال با شاکی پرونده به منظور توافق برای پرداخت بدهیش در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.