با گسترش شبکههای مجازی بهویژه اینستاگرام که «زندگیهای اسلایسی» را به نمایش میگذارد «شادیهای ویترینی» رواج پیدا کرده و شادمانی به کلیشهای بدل شده که در آن «دوپینگ شادمانی» عرضه و مصرف میشود در حالی که سرشت اصلی شادمانی در پس این پردهها پنهان مانده است. در گفتار پیش رو، دکتر مقصود فراستخواه سرشت شادمانی را به گونه دیگری روایت میکند.
به گزارش ایران، او معتقد است شادمانی واقعی آمیخته با غمهای اصیل انسانی است و ذاتاً کیفیتی جمعی و عمومی دارد. یعنی شادمانی پایدار زمانی محقق میشود که به صورت اجتماعی ساخته شود. مکتوب حاضر، متن ویرایش و تلخیص شده از سخنرانی دکتر فراستخواه در نشست «نوبهنو شدن زیستنهای جمعی» است که به همت خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد.
دنیای امروز معنای واقعی شادمانی را تحریف کرده است و تصویر متفاوتتری از شادی ارائه میدهد که اصیل نیست. شادمانی واقعی آمیخته با غمهای اصیل انسانی، غم زندگی و غم انسانیت است و شادمانی پایدار زمانی محقق میشود که به صورت اجتماعی ساخته شود. شادمانی یک امر صرفاً فردی نیست، بلکه باید به صورت جمعی سروده، نواخته، خوانده، زیسته و تجربه شود؛ شادمانی ذاتاً کیفیتی جمعی و عمومی دارد.
مارک منسن کتاب جذاب و غافلگیرکنندهای با عنوان «هنر ظریف رهایی از دغدغهها» دارد که نشان میدهد انسان با «باختن» و «رها کردن» است که میتواند زندگی شادی داشته باشد. او بر خلاف ذهنیت رایج «به دست آوردن» را عامل شادی نمیداند. از نظر او شایعترین خطای ذهن مدرن، فرار از دشواریهایی است که «شادی واقعی» را برای انسان دستیافتنی میکنند. امروزه مردم انتظار دارند شادی را مانند کالایی از سوپرمارکت بخرند و کتابهای زردی که شادی میفروشند، در واقع نوعی «شادی مکدونالدیزه شده» ارائه میدهند.
مارک منسن معتقد است، درد و رنج، مانند تار و پودی هستند که اگر از بافت زندگی خارج شوند، کل آن از هم میپاشد. در واقع او روایت میکند که چطور رنجهای معنادار، شادیهای پایدار میآفرینند. ملتهایی که توانستهاند شادی بیشتری برای شهروندانشان فراهم کنند، از طریق رنج کشیدن، مبارزه کردن، ایجاد محلههای مدنی، اکتشاف، اختراع، تولید و ارتباطات اجتماعی به این نقطه رسیدهاند.
در فلسفه رواقی، که بخشی از تمدن غرب است، به سطحی از معرفت میرسیم که در آن انسجام درونی و شادمانی پایدار نه از طریق فرار از واقعیت، بلکه از طریق مواجهه عقلانی با جهان واقعی حاصل میشود. در این جهان واقعی که «رنج» بخشی جداییناپذیر از آن است، مسرتهای عمیق از طریق حیات معقول فردی، اجتماعی و مدنی، تفکر معقول، خواست معقول و عمل معقول به دست میآید.
در خرد ایرانی و ادبیات فارسی، ما «فرج بعد از شدت» را داریم یعنی باور داریم که مواجهه با سختیها و ایستادگی در برابر آنها، شادی عمومی و پایدار برای ما به ارمغان میآورد.
در فلسفه اگزیستانسیالیسم شادمانی یک تصمیم اگزیستانسیال، یک تفسیر از زندگی و مواجهه فعال با سختیها و رنجهاست. همانطور که میگل دو اونامونو در کتاب «حس تراژیک زندگی» میگوید که زندگی ذاتاً سرشتی سوزناک دارد و شادیهای متعالی و پایدار از طریق درک این سرشت تراژیک به دست میآید.
در این رابطه، نظریه «فروپاشی مثبت» ویکتور فرانکل، روانشناس لهستانی، بسیار راهگشاست. او معتقد است انسان میتواند از فروپاشیهای زندگی به سطوح جدیدی از انسجام برسد. اضطراب و تنش بخشی جداییناپذیر از حیات انسانی است و شادمانی از طریق کیفیت مواجهه ما با این چالشها حاصل میشود. همچون تجربه نوروز که طبیعت از سرمای زمستان و فروپاشی ظاهری به بهار و نوشدگی میرسد.
مطالعات میدانی روی بازماندگان جنگ جهانی و هولوکاست نشان داده است، کسانی که توانستهاند از این تجربیات سخت عبور کنند، به درک عمیقتری از زندگی رسیدهاند و با اعتماد به نفس بیشتر، شادتر و سخاوتمندانهتر زندگی میکنند. این نشان میدهد که مواجهه صحیح با شرارتهای جهان میتواند به خیر عمومی و مسرتهای عمیق اجتماعی منجر شود. از همین رو است که باید گفت شادمانی واقعی به کیفیت مواجهه ما با مشکلات وابسته است. انسان میتواند از طریق مواجهه هوشمندانه با چالشهای زندگی به شادمانی اصیل و پایدار دست یابد.
ارنست بکر، انسانشناس آمریکایی، در کتاب «انکار مرگ» میگوید مغز انسان دارای قابلیتهای شگرفی است که میتواند از مرگ عبور کند و کیفیتهای والایی از زندگی را تجربه کند. از نگاه بکر، «اضطراب مرگ» منشأ خلاقانهترین طرحهای زندگی انسان شده است. مرگآگاهی باعث شده انسان به دنبال طرحهای جاودانگی برود و تلاش کند تا زندگی را واقعاً زندگی کنیم. این مرگآگاهی در اشعار خیام بسیار عمیق تبیین شده است؛ خود او به تجربه ژرف انسانی از مرگآگاهی رسیده بود. در این رابطه سهراب سپهری هم میگوید: «زندگی بال و پَری دارد به وسعت مرگ».
نوروز در فلات ایران یک تجربه جمعی از «فروپاشی مثبت» است. نیاکان ما با فروپاشیهای زیادی مواجه شدهاند و نحوه مواجههشان را در نوروز ابراز کردهاند. در واقع نوروز آیین مبادله تجربههای فروپاشی مثبت از زمستان و سردی، رخوت و خواب، بازماندگی از رشد و شکوفایی است و همه اینها به پایان میرسد و میآموزیم که میتوانیم از آنها عبور کنیم. این تجربه به اهتزاز خاک، اهتزاز دل و اهتزاز اجتماعات انسانی میانجامد. نوروز حلقههای کوچک همبستگی ایجاد میکند و تجربههای تازهای از نوشدگی و حلقههای دوستی را ممکن میکند. بنابراین ما در مراسمهای نوروز انباشت شناختی، عاطفی و ارتباطی را تجربه میکنیم.
میگل دو اونامونو، نویسنده و فیلسوف اسپانیایی، در کتاب «درد جاودانگی» از سرشت سوزناک زندگی و درد و رنج انسان مدرن میگوید که چطور بین «حکم عقل» و «خواسته دل» گرفتار شده و در تلاش است این مبارزه را به نفع جاودانگی سامان دهد.
او در این کتاب مینویسد ما بیش از آنکه برای «بدایت» به خداوند نیاز داشته باشیم، او را برای غایتمان نیاز داریم. قرآن هم میفرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کبَدٍ؛ به راستی انسان را در رنج آفریدیم». نکته مهم این است که اگر به زندگی اصالت میدهیم، باید بدانیم رنج هم اصالت دارد و بدون رویکرد ساخت اجتماعی نمیتوانیم بر رنجهایمان فائق آییم. در تاریخ معاصر شاهد ادعاهایی برای ساخت بهشت زمینی بودهایم، اما این تلاشها اغلب به ساخت جهنم انجامیده است.
امروزه کتابهای زردی که درباره «روشهای شادمان زیستن» نوشته میشوند، فراموش میکنند که شادمانی یک تکنیک نیست، بلکه یک ساخت و منش اجتماعی است و شادمانی حاصل نمیشود مگر اینکه رنجهایمان را بشناسیم، توان خود را دقیق ارزیابی کنیم تا بدانیم کدام بخش از رنجهایمان قابل تغییر است تا حال خود را بهبود بخشیم.